عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )
146
شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )
است از همينجا مراجعت كن و به همين موفّقيّتها بساز كه از سيمرغ بزرگترين مصائب نصيبت نشود چه فيل را از جاى برگيرد و پيل دمانرا طعمهء خويش سازد و لشگر جرّارى را نابود كند و از جهت قدرت عمل و صدمهاى كه دفعة بر گروهى از بنى نوع بشر وارد آورد موجود آسمانيش دانند بر خلاف دشمنان زمينى كه به زور و شجاعت نابودشان كردى . اسفنديار گفت : همچنانكه ديدى باز هم چيزى به تو نشان دهم كه اشكت را سرازير و كمرت را بشكند معهذا ملتفت باش كه مرا فريب ندهى كه ديگر نسيم اين دنيا به تو نخواهد خورد . گرگسار جواب داد : من حقيقت را براى نجات خود ميگويم نه اندرز دادن به تو . اسفنديار او را بمحبس خود روانه ساخته تا غروب آفتاب بشرب باده پرداخت . داستان اسفنديار در خان پنجم و كشتن او سيمرغ را اسفنديار پس از امر به حركت به راه افتاد و تمام شب را بطىّ طريق پرداخته سفيدهء صبح به نزديكى منزل رسيد و امر داد ارّابه را فورا حاضر آورند و اطراف صندوق متّصل بآنرا از شمشيرهاى بلند و تيز و پيكانها پوشانيده بر دو اسب اصيل دونده ببندند پس خود در داخل صندوق قرار گرفت و فريادى برآورد كه اسبان بتندى آب ارابه را تا پاى درختى كه زير آن امر بايست داد كشيدند سيمرغ از عظمت جثّه و آواى پروبال چون ابر غرّندهاى از آسمان به زير آمد و خود را روى ارّابه افكند كه با اسبها بربايد ولى همين كه خود را بر آن افكند و بدان چسبانيد تيغها و پيكانهاى متّصل بصندوق در بدنش نشست و هرچه بال فرو كوفت بيشتر تيغهها در بدنش فرورفت . اسفنديار بچابكى از ارّابه بيرون جسته تيرهاى زهرآلود بر او پرتاب كرد تا بحدّى كه مرغ تاب و توانائى از دست بداد پس بلادرنگ بقدرى با شمشير خود بر آن كوفت تا به حال خمودى بر زمين نقش بست . سربازان كه لدى الورود مرغرا با نوكى مانند بزرگترين كلنكها و چنگهائى چون بلندترين زوبينها برسان كوه عظيمى بر زمين افتاده ديدند متحيّر مانده صيّاد را تهنيت گفتند . و اعتماد كامل بموفّقيّت در بقيّهء عمل